باورم نمی شد وقتی وارد خانه شدم دیدم همه بهت زده منو نگاه می کنند برادرم گقته بود عمو حالش بده خودتو برسون خونه
از 3 روز قبل احساس می کردم ممکن است اتفاقی بد بیفته
وقتی وارد شدم متوجه شدم عموم رفته
چشم هام سیاهی رفت و با دو زانو به زمین فرود آمدم
باورم نمی شد عموم دیروز خوب بود
تموم شده بود اون هم رفت الان در کنار پدربزرگم هست
دنیا همینه من نمیتونم جلوی اتفاقات رو بگیرم
خدا رحمتش کنه
+
نوشته شده در شنبه چهاردهم بهمن 1385ساعت 1:4 توسط محمد علمداری
|